نجوای شبانه
بیاد دارم شبی نیمه شبی
یکی در تاریکی زیرلب نجوامیکرد
زدرد ودل میگفت ومینالید وز روزگار شکوه میکرد
کمی گفت وکمی نالید وهق هقی کرد
تا اینکه کمی ارامش گرفت
:کمی سکوت کرد وبعد زیرلب نجوانمود
الهی بی کسی سخته وخود یاورم باش
الهی داغ وهجران رنجه تو ساهلش باش
الهی دنیا دریای رنجه تو آرامشم باش
الهی توخد دانی چقدر حرف نگفته دارم
،الهی خود عطاکن درمان زهر درد دلهای سوخته را
درمان درد حرفهای ناگفته را
........الهی
مراهمین به که روم تنها نشینم
که شاید همچو قوی ارام بگیرم
.....یا شاید همچو قو آرام بمیرم
.......الهی
همین گفت وگریست ونجوانمود
گاهی اشکهایش در تلئلو نور باریک ماه که از پنجره اتاق میدرخشید وازگونه هایش جاری میشد
آرام واهسته میگفت
ولی هر حرفش فریادی بود
مدت زیادی گذشت فکرکنم داشت صبح میشد که اروم گرفت ،نمیدانم چه مدت گذشت شب طولانی ای بودومن همچنان غرق
.......درفکربه حرفهای او....نمیدانم کی صبح شدولی بیاد دارم که صبح تمام بالینم خیس اشک ونجواهای اوبود
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:ممنونم -نظرلطفتونه
پاسخ:ممنون

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:ممنون دوست عزیز بزودی عکس هم برای این پست قرار میدادم
وبت خیلی قشنگه
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:ممنون نظر لطفتونه
پاسخ:ممنون از نظر زیباتون بزودی پیشنهادتون اعمال میشه